میــــــــــــــــــــــــم مثل مریـــــــــــــم

انگاه که فراموش می کنیم میمیریم چون مرگ از دست دادن اینده نیست از دست دادن گذشته است

تصمیمات لازم گرفته شد من از اینجا میروم

 راه دوری نیست کنار شمام

www.the-god-father.blogfa.com

منتظرتان هم چنان هستم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۱ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

داشتم به یکی از دوستانم یکی از دروس زبان فارسی سال سوم رو یاد میدادم برای امتحان شهریور ماه اش. در حین یاد دادن و تعلیم کلماتی که توی کتاب نوشته شده بود و کلماتی رو که من تلفظ می کردم کمی منو به فکر انداخت تا اینکه کتاب رو بستم و دیدم نه درست دیدم اسم کتاب زبان فارسی است ولی نمی دونم چرا انقدر از لغات و کلمات عربی به کار رفته شده بود به دوستم  گفتم دقت کردی کلمات رو که چقدر امثال این کلمات رو توی عربی هم خوندیم و یاد گرفتیم پس چرا در زبان فارسی هم رایج هستند گفتم کاش به جای تغییر اس ام اس به پیامک و ایمیل به رایانامه کاش یکمی هم زبان فارسی را تغییر می دادیم تا انقدر از زبان عربی تبعیت نکند.

دوستم گفت بابا بی خیال به من و تو چه فقط کار ما بدبختا اینکه این کتاب رو با چه فلاکتی بخونیم اخر سر هم دلشون نمیاد یک نمره به مستمر دانش اموز اضافه کنن تا حداقل تجدید نشیم. گفتم خدا می دونه.

١-شاید برای چند روز اینده از پرشین بلاگ برم و به بلاگفا بپیوندم.

٢-خیلی یه جوریم شده احساس بدی دارم حس می کنم هیچ کار مفیدی دیشب انجام ندادم کلا توی این ماه انجام ندادم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۸ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

تقدیم به مادری دلسوز که با ان جسم نحیفش قدرت تحمل خیلی از سختی ها رو داشته و داره و هیچ وقت از لطف خدا نا امید نشده.

پنج سال پیش همین روز البته به سال قمری یعنی روز پنجم ماه رمضان بود که صبح از خواب پاشد و کاراشو کرد و با هزارتا امید و ارزو از خونه زد بیرون توی راه با داداشش تماس گرفت که اگه میتونه تا کاشان ببرتش و چون به کارای اداری زیاد وارد نیست باهاش باشه و کمکش کنه اما نشد و تنهایی راهی کاشان شد

سوار یه پژو شد. جلو نشست. راننده از اون ادمهایی بود که زیاد حرف میزد از اون قشر راننده های معترض از اون هایی که به زمین و زمان معترضن و همیشه میخوان دیگرون رو مقصر بدونن. خلاصه توی دلش هزارتا ارزوی قشنگ داشت. داشت میرفت ثبت نام دانشگاه اونم رشته فیزیک هسته ای. زیاد از رشته ای که قبول شده بود راضی نبود اما خوب مجبور بود که قبول کنه یعنی حتما قبول کرده بود که داشت برای ثبت نام به کاشان می رفت. همین طور که داشت به حرفای پوچ راننده گوش میداد زیر لب ذکر می گفت اخه عادتش بود. حتما هم از خدا میخواست که این راننده رو به راه راست هدایت کنه.

چند لحظه از مرور ارزوهاش نگذشته بود که با یه چشم به هم زدن تمام ارزوهاش بر باد رفت و توی سکوت عمیقی به خواب رفت

اره ماشین از لاین خودش منحرف شده بود و چپ کرد. راننده جا به جا مرد و یکی از سرنشین های عقب یعنی سمت راننده فوت شد و حامد همون سرنشین جلویی کمربند ایمنی بسته بود شاید اگه کمربند نمیبست الان سالم بود مثل دو تا مسافرهای دیگه چون می گفتن کمربند باعث شده ثابت باشه و نتونه خودش رو به بیرون از ماشین پرت کنه و به نخای گردنش اسیب رسیده، واگه الان سالم بود داشت خودش رو برای فوق لیسانس اماده می کرد.

توی سکوت به خواب رفت علائم حیاتی داشت اما مثل یه گوشت قربانی روی تخت بیمارستان با دستگاه و هزار جور وسایل دیگه زنده بود روزهای اولی که این خبر به گوش ما رسید هر روز به مامانش زنگ می زدیم و فوری می پرسیدیم حال حامد چطوره می گفت دکترا می گن ضریب هوشیش کمه امکان نداره به هوش بیاد و باز ما دعا می کردیم تا این که ضریب هوشیش از هشت به سیزده رسید همه خوشحال بودن و می گفتن معجزه شده حتما به هوش میاد. دیگه کار ما شده بود دعا کردن و با حرفای غیر پزشکیمون مادرش رو دلداری دادن. دکترا می گفتن یکی از علائم بهبودی اینکه بیمار عطسه بزنه اما حامد همش خمیازه می کشید و دکترا می گفتن این زیاد خوشحال کننده نیست. باز ما دعا می کردیم و حال حامد هیچ تغییری نمی کرد شش ماه گذشت ضریب هوشیش بالاتر رفته بود اما بهوش نیومد دیگه از بیمارستان به خونه منتقل شد مادرش مثل یه پرستار ازش مراقبت می کرد یه بار با مادرش صحبت کردم ازش پرسیدم اوایل که توی بیمارستان بود چه حس و حالی داشتی بهم گفت هیچ وقت چیزی رو به زور از خدا نخواه می گفت من حامد رو به زور از خدا خواستم به زور خواستم زنده بمونه الان پنج ساله، پنچ سال ازرگار روی تخت گوشه اتاق خیلی ساکت و اروم به خواب رفته .

نه عروسی برادرش رو دید و نه به دنیا امدن برادر زاده اش رو.

دیگه الان خیلی کم پیش میاد که به خاطر پرسیدن حال حامد با خونشون تماس بشه دیگه انگار گذشت پنج سال خیلی چیزهارو از یاد برده. اما من همیشه ماه رمضان با خودم در گیرم می ترسم. می ترسم از اینکه امسالم بگذره و بازهم به هوش نیاد تازه اگرم بهوش بیاد دیگه اون حامد قبل نیست .

خدایا از تو می خواهم به همین ماه عزیز این جوون رو شفایش ده

پابلاگی:

١-خیلی احساسی شد می دونم اما به خدا خیلی سخته همچین جوونی با همچنین حالی جلوی چشمات باشه و بتونی راحت از کنارش بگذری

٢-تورو خدا براش دعا کنید. دعا کنید  دیگه شش سال نشه.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

به خاطر اخلاق های بد ورفتارهای زشتم از تو عذرخواهی میکنم

وقتی حرصم میگیرد

وقتی خشم باعث تندی اخلاقم می شود

وقتی حسادت بر من چیره می شود

وقتی به ان چیزی که دارم قانع نیستم

وقتی به کارهای اشتباهم اصرار دارم

وقتی شیطان وارد روحم می شود

وقتی از راه درست و سالم سرپیچی می کنم

وقتی خودم را به خواب غفلت می زنم

وقتی به جای حقیقت باطل را انتخاب می کنم

وقتی اشتباه خودم را کوچک می بینم و اشتباه دیگران را بزرگ

یا وقتی کارهای خوب دیگران را کم می بینم و کارهای خوب خودرا زیاد

مرا ببخش

(ترجمه دعای هشتم صحیفه سجادیه)

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٩ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

هیچ کس راضی نیست همه اعتراض دارند هر کس نسبت به موقعیت و خواسته اش. من و امثال من به درس و سیستم اموزشی،سینما گرها به سینمایی که خودشان ساخته اند،مربیان به بازیکنان و دست اندرکاران تیمشان،فروشنده ها به مشتریان کم و بیش اشان، همه به قیمت و کیفیت همه چیز اعتراض دارند.

مرد ها به زن ها، زن ها به مردها، کوچک تر ها به بزرگ تر ها،بزرگ تر ها به کوچک ترها اعتراض دارند و بعضی ها هم هستند که به زمین و زمان معترض هستند..

راستی شما به چی و چه کسی و چه چیزی معترضید؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٥ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |