رمضان پنجمی هم امد وباز تو خوابیدی

تقدیم به مادری دلسوز که با ان جسم نحیفش قدرت تحمل خیلی از سختی ها رو داشته و داره و هیچ وقت از لطف خدا نا امید نشده.

پنج سال پیش همین روز البته به سال قمری یعنی روز پنجم ماه رمضان بود که صبح از خواب پاشد و کاراشو کرد و با هزارتا امید و ارزو از خونه زد بیرون توی راه با داداشش تماس گرفت که اگه میتونه تا کاشان ببرتش و چون به کارای اداری زیاد وارد نیست باهاش باشه و کمکش کنه اما نشد و تنهایی راهی کاشان شد

سوار یه پژو شد. جلو نشست. راننده از اون ادمهایی بود که زیاد حرف میزد از اون قشر راننده های معترض از اون هایی که به زمین و زمان معترضن و همیشه میخوان دیگرون رو مقصر بدونن. خلاصه توی دلش هزارتا ارزوی قشنگ داشت. داشت میرفت ثبت نام دانشگاه اونم رشته فیزیک هسته ای. زیاد از رشته ای که قبول شده بود راضی نبود اما خوب مجبور بود که قبول کنه یعنی حتما قبول کرده بود که داشت برای ثبت نام به کاشان می رفت. همین طور که داشت به حرفای پوچ راننده گوش میداد زیر لب ذکر می گفت اخه عادتش بود. حتما هم از خدا میخواست که این راننده رو به راه راست هدایت کنه.

چند لحظه از مرور ارزوهاش نگذشته بود که با یه چشم به هم زدن تمام ارزوهاش بر باد رفت و توی سکوت عمیقی به خواب رفت

اره ماشین از لاین خودش منحرف شده بود و چپ کرد. راننده جا به جا مرد و یکی از سرنشین های عقب یعنی سمت راننده فوت شد و حامد همون سرنشین جلویی کمربند ایمنی بسته بود شاید اگه کمربند نمیبست الان سالم بود مثل دو تا مسافرهای دیگه چون می گفتن کمربند باعث شده ثابت باشه و نتونه خودش رو به بیرون از ماشین پرت کنه و به نخای گردنش اسیب رسیده، واگه الان سالم بود داشت خودش رو برای فوق لیسانس اماده می کرد.

توی سکوت به خواب رفت علائم حیاتی داشت اما مثل یه گوشت قربانی روی تخت بیمارستان با دستگاه و هزار جور وسایل دیگه زنده بود روزهای اولی که این خبر به گوش ما رسید هر روز به مامانش زنگ می زدیم و فوری می پرسیدیم حال حامد چطوره می گفت دکترا می گن ضریب هوشیش کمه امکان نداره به هوش بیاد و باز ما دعا می کردیم تا این که ضریب هوشیش از هشت به سیزده رسید همه خوشحال بودن و می گفتن معجزه شده حتما به هوش میاد. دیگه کار ما شده بود دعا کردن و با حرفای غیر پزشکیمون مادرش رو دلداری دادن. دکترا می گفتن یکی از علائم بهبودی اینکه بیمار عطسه بزنه اما حامد همش خمیازه می کشید و دکترا می گفتن این زیاد خوشحال کننده نیست. باز ما دعا می کردیم و حال حامد هیچ تغییری نمی کرد شش ماه گذشت ضریب هوشیش بالاتر رفته بود اما بهوش نیومد دیگه از بیمارستان به خونه منتقل شد مادرش مثل یه پرستار ازش مراقبت می کرد یه بار با مادرش صحبت کردم ازش پرسیدم اوایل که توی بیمارستان بود چه حس و حالی داشتی بهم گفت هیچ وقت چیزی رو به زور از خدا نخواه می گفت من حامد رو به زور از خدا خواستم به زور خواستم زنده بمونه الان پنج ساله، پنچ سال ازرگار روی تخت گوشه اتاق خیلی ساکت و اروم به خواب رفته .

نه عروسی برادرش رو دید و نه به دنیا امدن برادر زاده اش رو.

دیگه الان خیلی کم پیش میاد که به خاطر پرسیدن حال حامد با خونشون تماس بشه دیگه انگار گذشت پنج سال خیلی چیزهارو از یاد برده. اما من همیشه ماه رمضان با خودم در گیرم می ترسم. می ترسم از اینکه امسالم بگذره و بازهم به هوش نیاد تازه اگرم بهوش بیاد دیگه اون حامد قبل نیست .

خدایا از تو می خواهم به همین ماه عزیز این جوون رو شفایش ده

پابلاگی:

١-خیلی احساسی شد می دونم اما به خدا خیلی سخته همچین جوونی با همچنین حالی جلوی چشمات باشه و بتونی راحت از کنارش بگذری

٢-تورو خدا براش دعا کنید. دعا کنید  دیگه شش سال نشه.

/ 18 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Maedeh

سلام مریم جان خوبی؟؟؟؟ واقعا متاستفم منم براش دعا میکن و امیدوارم هرچه زودتر خوب شه راستی من میخوام لینکت کنم اگه موافقی بگو با چه اسمی فعلا

هیچکس

سلام چطوری؟ درسته یه کمی زیادی احساساتیش کردی اما بعضی اوقات این جور احساساتی بودن خوبه منم امیدوارم حالش خوب بشه[خداحافظ]

یوتاب

امیدوارم به حق این شبای روحانی ارزوی مادرش مستجاب بشه و حامد بیدار بشه

مجد

انقدر دنیا بی اعتباره که حد نداره/ ایشالا که زودتر به لطف خدا حامد و مادرش از این وضعیت راحت شن و عذاب نکشن/ این جمله که از خدا به زور نخواه رو مادر بزرگم هم میگفت/ موقع مریضی و بدحالی مادرم/ میگفت به زور از خدا نخواهید/ سالم بخواهید/ اما ما گفتیم به زور میخواهیم و باز هم نشد. هر چه التماس کردیم. خدا هم برای خودش دنیایی داره!

مجیدی

خدا ان شالله شفا عنایت کنه

نهال

سلام خوفی؟! امیدوارم هرچه زودتر حامد از جاش بلند شه امیدوارم به همین شبهای عزیز ماه رمضان حالش خوب شه ناامید مباش مگه ثمره کملیان نبود توی برنامه ماه عسل 5ماه توی کما بود ولی الان حالش خوبه خدایا شفاش بده

قربانی

به روزم به ما سر نمیزنی رفیق[گل]

قربانی

همیشه آخرش به تهوع می رسد,من هم که سالهاست متهوع ام

مهنام

سلام